شب عيد
هوا دوباره سرد شده...
داره بارون ِ تندی مياد. مامان، پنجره ی اطاقمو باز کرده و هوای سرد و خيس، آروم خودشو روی زمين می خزونه و کم کم تمام اطاقمو پر ميکنه.
بيرونو که نگاه ميکنم، تاره. درست مثل روزايی که برف ميومد... برفی که منو ياد اون مينداخت... هوا تاره و ساختمونای دور دست، ديده نميشن. ايندفه نه از آلودگی، بلکه از موج زدن رحمت خدا، توی آسمونش.
بارون مياد، و بارون منو ياد روزای پائيزی ميندازه. ياد عيد های دزفول ميندازه. ياد جاده و حرکت موزون ِ برف پاک کن... و ياد کفشای خيس و چايی گرم، توی خيابونای تهرون ميندازه... و از اين به بعد، چه باشی و چه نباشی، منو ياد تو هم خواهد انداخت! ميبينی؟ خدا نشونه ی بارون رو برای ياد تو برگزيد!
هوا سرده، ولی تازه س. پوستم به اين تازگی نياز داره.
روزای بدی رو گذروندم. ولی حالا استوار تر، از اون روز ها بيرون ميام. بارون کمکم ميکنه روحمو بشورم. و حالا دوباره برگشته م.
توی اين دو-سه هفته، خيلی دوست داشتم گريه کنم، ولی نميتونستم.
امّا حالا که بارون ميباره، ديگه فکر کنم کسی اشکای منو نبينه و بتونم راحت باشم.
فکر کنم امروز، بتونم چشمه ی دلمو زير اين بارون باز کنم...
توی سال نو، اگه اشکی هست، اشک شاديتون باشه.
سال ِ نو، براتون پر از شور و خوشی باشه.
يا حق!
محمد سرشار
يکشنبه ۲۴/۱۲/۱۳۸۲
«ما» داريم با خودمون چيکار ميکنيم؟...
نشستيم و فکر ميکنيم... و خودمونو با «فکر»، آزار ميديم... از ملموسات دور شديم، با خيالات بازی ميکنيم...
تصورات، توهمات، خيالات، ... و آخرش ميمونيم شکسته، بدون اينکه حتی يه سنگ به پيشونيمون خورده باشه...
اونقدر «بوده» و اونقدر «داشتيم» از چيزای قابل لمس، که ازشون غافل شديم. ... و چون «نميشه که زندگی خالی باشه»، به سايه ی افيون ِ «انديشه» خزيديم، غافل از اينکه ساقه مون اگرچه شايد طاقت سرمای بی لباس موندنو داشته باشه، ولی نازک تر از اونهاست که زير بارِ سنگين اين توهمات دَووم بياره...
داره بهم سخت ميگذره...
از يکی از بچه ها پرسيدم «ميای جهادی؟» ، نگفت «آره»، گفت «به جهادی نياز دارم!».
... منم به جهادی نياز دارم! ... آره تنامون زيادی از «فراهم بودن ها» سيره، روح ها مون زيادی پر از «درد بی دردي» شده... آتش ميخوام، چه برا سوزوندنم بياد و چه برا روشن کردنم... که «درد بی دردی، علاجش آتش است»...
آخ که به جهادی، «نياز» دارم!...
مامان گفت پاشو برو لباس بخر. گفتم ميخوام بعد از عيد برم. گفتم نمی خوام وقتی توو جهادی لباس ساده به تن داشتم، اينجوری باشه که با دلگرمی ِ «داشتن ِ لباس های رنگارنگ، توی خونه» سپری کنم.
نميخواستم جهادی رو به اميد «تموم شدنش و برگشتن» شروع کنم.
با خودم فکر کردم «البته اگر هم که نخريده باشم، دلم به اينکه هر وقت بخوام، ميتونم بخرم گرمه...». انگار ما تمام رياضت هامون صوری شده... تمام افکارمون شعار شده... تمام عرفانمون نمايشه... ولی بعد با خودم فکر کردم: «امّا باز اگه اون موقع نداشته باشم، ميتونم هر چند کوتاه، مزّه ی «نداشتن» رو بچشم، مثل وقتايی که روزه ميگيرم...».
... گرچه روزه هايی رو هم که ميگيريم، با دلگرمی ِ «غذايی هست» سَر ميکنيم، و از سحر، به اميد افطار شروع ميکنيم....
چند ساعت از اون اَفکار گذشته. توی اطاقم نشسته م و لباسای نويی که خريده م، اطرافمه...
همه افکارمون تبديل به شعار شده... ولی نه، اينبار نمی تونم با «داشتن ِ اينها» حال بکنم... اينبار هرچی که به قيمت اين لباسا فکر ميکنم، ازشون دلزده تر ميشم... خدا کنه اين احساسم، يه حسّ ِ زود گذر ِ جوّی نبوده باشه.
آخه انگار نميشه داشت و نخريد.
نميشه تونست و نکرد.
نميشه ميوه ی ممنوعه، دم دست «آدم» باشه و نچينتش...
انگار اين «آدم»، نچشيده از کنار اونچه که «ميتونه» نميگذره...
«... و خُلِقَ الانسانُ ضعيفاً»!
آره، ميگيم که «انسان جايز الخطاست»، ولی هرچقدر هم که صورت ِ خجالت زَدَمون رو با دستای الفاظمون بپوشونيم، «ما»، «آدمها»، هنوز هم
مقصّريم.
امام حسين باهام قهر بود، يا من با امام حسين؟
امام حسين که با کرامت تر از اين حرفاس که با ما قهر کنه، ما هم که عددی نيستيم با امام حسين قهر کنيم، اصلاً اين چيزا توی ذهنمون هم نمی گنجه که بخوايم پررو بازی جلو امام حسين دربياريم... آره فکر کنم همين بهتره: ما «عددی نبوديم» که توو اين ماه محرم چيزی گيرمون بياد... خدايا يه روز جلو امام حسين آبرويی داشتيم و حسابمون ميکردن... اون موقع چه حال ميدادن و چه قهر ميکردن، به هر حال حسابمون کرده بودن و همين برامون بس بود...
خدايا! آبرومونو جلو حسينت حفظ کن.
راستی اينم يه نوحه ی قشنگ ِ عربيه. حجمش MB ۱.۵ هستش و با فرمت real player ضبط شده. اهل حال، بهرشو ببرن!
علی مدد
التماس دعا
تجربه ی جديد
man (11:14:12) yadete ghabl az konkoor?
man (11:14:18) alaki zang mizadam behet?
man (11:14:31) chi shod ke man behet zang zadam?...
to (11:14:44) nemidoonam . . .
to (11:14:48) avvalin bar !
man (11:14:48) avalin baar hi goftam behet?
to (11:14:59) ye kari baraye ... dashti !
man (11:16:24) sale 4rom bood ke bhet zang zadam
man (11:16:37) va fasle jadide doostimoon bood
man (11:16:52) yadame 8 rooz ghabl az konkoor ham behet zang zadam
man (11:17:02) 28 rooz
to (11:17:20) :) che khoob yadete ?
man (11:17:28) va goftam: 28 rooz dige ham tahammol mikonim, 28 rooz dige behet zang mizanam
man (11:17:36) va rooze konkoor...
man (11:17:46) oonghad mehmoon dashtim ke nashod behet zang bezanam!
man (11:17:59) man 29 rooz badesh, behet zang zadam
man (11:18:18) ye adame dige boodam, va shayad hes kardam to ham ...
man (11:18:35) dorost 1 rooz bade konkoor
man (11:18:37) ....
man (11:18:50) va badesh ehsase azadi mikardim, na?
to (11:18:59) are . . .
to (11:19:10) yadete tamame telephone ton ton ghor zadam !
to (11:19:19) konkooro kheyli kharab karde boodam !
man (11:19:26) are
to (11:19:28) 1000 ta bad shansi ovorde boodam . . .
man (11:19:33) are!
to (11:19:35) va che rahat boodam . . .
to (11:19:45) ton ton sare to ghor mizadam
man (11:19:47) ta ye hafte, ba harki harf mizadam vasash muigoftam! harki!
to (11:19:54) bi vaheme az fekre to . . .
to (11:20:04) az inke ba khodet dar baram chi migi . . .
to (11:20:11) che ghadr rahat boodam !
man (11:20:24) man amma hanoozam rahatam
man (11:20:36) man ...
man (11:20:39) midooni?...
man (11:20:55) [vojoode to], ye fasle jadid bood baram. too kheyli chiza
man (11:21:09) man aslan ahle telephone zadan naboodam
man (11:21:23) ye rooz goftam: in karo mikonam!
man (11:21:34) va tajrobash kardam!
man (11:21:42) (va che tajrobeye khoobi!)
man (11:21:50) too kheyli chizaye dige ham haminkaro kardam
man (11:22:11) [...], to dostim ba to, kheyli chiza vagozar bood be khoda
man (11:22:19) ghashange, na?
to (11:22:30) are . . .
to (11:22:32) kheyli !
man (11:22:42) hanoozam hast
to (11:22:44) va rahate !
man (11:22:50) man hanooz rahatam
man (11:23:02) man nemitarsam age to kari mikoni
man (11:23:09) age harfi mizani...
man (11:23:30) ta injash harki rahnamayy karde, baghiasho khodesh mibare
man (11:23:42) tarsi nist!
man (11:23:44) hast?
to (11:24:15) nemidoonam . . .
to (11:24:26) mohammad !
to (11:24:53) to hamishe baraye man ye mojoode shegeft angiz boodi . . . va hamishe khahi bood !
man (11:24:56) to adame khubi hasti [...]. mano doost dari va dooset daram. chizi az dast nakhahad raft.
to (11:24:58) vali man . . .
man (11:25:05) vali to?
to (11:25:37) man, gahi baraye ye mojoode shegeft angiz, na kafi misham !
to (11:25:44) ino ehsas mikonam . . .
to (11:25:51) khaste konande . . .
man (11:25:55) [...]e gol! hichvaght be in fekr nakardam ke "man baraye to chi hastam"! chonke...
man (11:26:21) age man shegeft angiz boodam, in MAN boodam ke shegeft angiz boodam! khodam boodam!
man (11:26:35) shayad ye rooz hegeft angiz nabasham
man (11:26:42) vali hanooz "MAN" khaaham bood
man (11:27:02) hichvaght kari nakardam ke say konam "shegeft angiz boodan" ro hefz konam
man (11:27:27) chon fekr mikardam to ba "man" doost hasti, na ba "shegeft angiz boodane man"
man (11:27:40) omidvaram eshtebah nakarde basham
man (11:27:53) vali dar morede to, motmaennam ke hamintore:
man (11:28:05) man ba "[...]" doostam
man (11:28:17) kam o ziad? ta hala behesh fekr nakardam!
to (11:28:23) na ! hameye ina to ro vase man shegeft angiz karde
to (11:28:41) hamin harfayi ke mizani . .. hamin joori ke fekr mikoni . .
to (11:28:45) hamin ke hasti !
man (11:28:49) khaste konande? ... ta hala ke pish nayoomade. shayad narahatam karde, oonam na khodesh, balke "naaraahat boodenesh"
man (11:29:22) [...], bezar baghiasho oonja benevisam
to (11:29:44) man koja benevisam ?
man (11:30:13) oonja bishtar khaahad moond, va hamishe be inke injoori fekr mikardam, khaaham baalid, hamishe be inke doosti mesle to dashtam khaaham baalid!
man (11:30:41) to ham hamoonja benevis
man (11:30:49) dar moredesh behet khaaham goft
to (11:31:07) bashe . . .
to (11:31:25) ba inke nadidmesh, vali kheyli doostesh daram !
man (11:31:51) khob alan boro bebinesh! yavashaki!:-$
to (11:32:13) yuhhhiiiiiiii........
to (11:32:16) bashe !
to (11:32:20) alan miram !
to (11:34:58) Mohammad. . .
man (11:35:05) bale
to (11:35:07) :)
man (11:35:16) to ham haminja khaahi nevesht, na?
to (11:35:16) che jaye denj o ghashangi . . .
to (11:35:28) hatman !
to (11:35:36) jaye behtari vojood nadare !
يه تجربه ی جديدو شروع كردم: يه دفتر نوشته، برا حرفهای خصوصی تر! يه جايی ميون عموميت همه چي، ميون عموميت تمام خصوصی ها كه حتی همه يادشون ميره چی عمومی بود و چی خصوصي! ولی اونقدر آروم و بی سر و صدا، كه نگاه هيچ چشمی رو به سمت خودش برنگردونه! خبر اين تجربه ی جديدو محض اخبار گفتم، چون خيلی ذوقشو دارم! يادم باشه... توو همين روزا بوده كه به اين تحول هم رسيده م!
تنها چيزی كه لازم دارم، كمكه! اونم نه از از هيچ كسي! از خود خود اوس كريم!
توو اين محرمي، التماس دعا!
يا حق!
هويت!
سلام!
اوايل که پيام ميذاشتی، اينطور فکر ميکردم: «کسی که اونقدر جرأت نداره و يا اونقدر از هويت خودش خجالت ميکشه که حتی خودش رو معرفی هم نميکنه، و مياد اسم خودش رو «هويت» هم ميذاره (!!!)، اونقدرا ارزش نداره که من بخوام جوابی بهش بدم يا دست کم نوشته هاش رو پاک بکنم! بذار به اندازه ی وجوديش باهاش برخورد کنم: نديدش ميگيرم!»
ولی ميدونی... عادت دارم چيزايی رو که خوشحالم ميکنن نديد نگيرم!:
تو اونقدر منو دوست داری که اينهمه پايه هستی همه ی نوشته های منو ميخونی و نظر ميدی! حتی توت، حتی مامانم و حتی خيلی آدم های ديگه اينجا رو مرتب نمی خونن. و حتی همه ی کسانی که ميخونن، کامنت نميذارن! من اينجا برا خودم مينويسم. ولی تو اونقده مهربونی که هميشه نوشته هامو ميخونی و بهشون عنايت داری و نظرت رو ميگی!
ميبينی؟ فکرکنم خواسته بودی با ابراز ِ تند ِ نظرهات منو يکم عصبانی کنی. ولی اينو صادقانه ميگم: اونقدر خوشحالم کردی که حاضر شدم يه متن به افتخار تو بنويسم! اين همه وقت ميذاری و ميخونی و نظر ميدی، و اينکه من اين متن رو بنويسم و ازت تشکر کنم، حداقل کاريه که ميشه کرد!
راستی! از نظر فنی، پدا کردن «هويت»ت کار آسونيه! ولی چرا اين کارو بکنم؟...
الآن ميتونم شيرين ترين تصورات رو بکنم!: يکی که فکر ميکنه من حالشو بهم ميزنم، اونقدر دوستم داره که از خوندن پاره نوشته های پراکنده ی من دل نميکنه! و اين آدم کی ميتونه باشه؟... توو هر لحظه ميتونم اون کسی رو که دوست دارم توو «هويت»ِ تو بذارم و لذت ببرم! نميدونی چقدر حال ميده که تصور کنم «ن»،« ش» يا «ا» يا بعضی های ديگه هستن که اينا رو می نويسن! در اون صورت چه پيروزی مفرحی نصيبم شده!!! :)) :))
واسه چی با شناختن تو، اين همه شادی رو از خودم بگيرم؟!؟ تو يه موجودی که «حقيقت» داری (بالاخره يه فعلی ازت سر ميزنه) ولی هويتت دست منه! ميتونم کاراتو به فراخور موقعيت و حالم به لذت بخش ترين وجه ممکن به هرکی که ميخوام نسبت بدم!
ايده ی بسيار بديعی بود برای يک هديه!
متشکرم که هستی!
سکه ی سيمين
خاطرم دريای پر غوغاست
ياد تو چون سکه ای سيمين رها بر آب اين درياست.
خاطر دريا پريشان است
سينه ی دريا پر از تشويش توفان است.
دست من در موج و چشمم سوی ساحل هاست
قلب ِ من منزلگه ِ دلهاست.
نه بر اين دريا سکونی
نه به ساحل ها چراغ ِ رهنمونی
کی برآيد از افق شمع بلند آفتابم؟
تا درنگ آرم دمی
تا بياسايم کمی
تا در اين امواج يادی، يادگاری را بيابم.
ای دريغا....
سر به سر موج است و گرداب است يا غرغاب
سکه ی سيمين فروتر می رود در آب.
سياوش کسرايی ۳۰/۳/۳۶
عادت ِ «زندگي»
سر عادت رفتم در يخچالو باز کردم. يه دستم به بدنه ی يخچال بود و يه دستم به درِ يخچال. توی يخچال رو نگاه ميکردم. چيزی رو که ميخواستم، نديدم. محض خالی نبودن عريضه، ۲تيکه کاهو از توو ظرف سالاد گذاشتم توو دهنم و دَرو بستم. وقتی برگشتم، به اين فکر افتادم که چی توو يخچال ميخواستم که پيداش نکردم؟!
ديدم ۲ ليوان چايی با قندون، توی سينی روی کابينته. يادم اومد ۲ ليوان چايی واسه خودم و مامانم ريخته بودم و بعد بدون اينکه فکر کنم، اومده بودم درِ يخچالو باز کرده بودم. خُب قندونی توی يخچال نبوده. اگه قند رو توی يجچال ديده بودم، حتماً برش ميداشتم و بی اينکه تعجب کنم چرا قند اونجا بوده، ادامه ميدادم... ولی درِ يخچالو باز کرده بودم، گنگ به اونچه توش بود نگاه کرده بودم و بدون اينکه بدونم دنبال چی هستم و چی رو پيدا نکردم، حتی بدون اينکه وقتی پيداش نکردم، بفهمم چی رو پيدا نکردم، درِ يخچالو بسته بودم...
... از « به عادت کشيده شدن زندگي» دلخور شدم...
... يا نمی دونم، شايد از «به رخ کشيده شدن ِ عادت ِ زندگي» بود که دلخور شدم...
پسر امروز عجب روز عجيبی بود!
صبح حال پا شدن رو نداشتم. ديشب بعد از مدتها، خوب و طولانی خوابيده بودم. صبح نمی شد از رختخواب بکَنَم! هر جوری بود پا شدم. به جای ۸، ۸:۲۶ رفتم سر کلاس. اونم استادی که خيلی سر اين مسائل گير داره! اولش گفتم بی خيال ميشم و برا اينکه پيش استاد تابلو نشم، اصلاً نمی رم سر کلاس. ولی بعد دل رو زدم به دريا و کاملاً خودم رو برای يه معذرت خواهی مؤدبانه آماده کردم و رفتم. در کمال عَجَب، استاد با رويی گشاده پذيرامون شدن!!! کلاس روون و خوبی داشتم. جريان رسيدن از خونه تا دانشگاه هم داستانيه که حال گفتنش رو ندارم؛ همين بس که وقتی رسيدم، اونقدر دويده بودم که تمام خواب شيرين ديشب از توو دماغم دراومده بود!
بعد از کلاس، هادی رو ديدم. بعدش هم رهام رو. عزمم جزم بود که کلاس فيز۲ رو از دست ندم! ولی خب... دانشجوييه ديگه... دانشجويی که بخواد همه کلاساشو مثل بچه آدم شرکت کنه که، اِم... دانشجو نمونه ميشه که!!! خلاصه اينکه فيز۲ و متعاقباً حَلِّت فيز۲ رو تپر کرديم! بعدش هم با هادی رفتيم دانشگاه تهران و بقيه ی روز رو با احمدرضا ی عزيز بوديم. و بعد از خريد کتاب و کلی گشت و گذار و گپ هابی مفرح که جدّاً توو اين روزها برام خيلی لازم بود، به سلامت برگشتم خونه. اين کلّيت يه روزم بود، که به اين کلّت، لايق نقل ِ توو نوشته هام نبود. اينا بستر اون وقايعی بودن که دوسشون داشتم. (اشعر-گيل- سايت سايت سايت سايت...- سايت!- سايت؟- سايت!!!- گشت- دانشگاه- هنر، دنيای ديگه- گشت ِ آويزون- انقلاب- راه- تجريش- عسل فروش...) اينا هر کدوم موضوع يه نوشته ای هستن که ميتونم واسشون چندين برگ بنويسم. (خيلی بده آدم زياد فکر کنه به همه چی،نه؟) نوشتمشون تا يادم باشن. واسه بعضياشون بايد حتماً نوشت. بعضی ها رو نه، کنار ميذارم. درست مثل وقتی يه چيزی رو ميبينم و «خودم» به من نهيب ميزنه، ولی گوشامو ميگيرم تا چيزا «يه جور ديگه» پيش برن. يعنی همون جوری که زندگی هممون پيش ميره...
دارم به اين باور ميرسم که زندگی اون نيست که ما ميزييم. زندگی کردن، جرأت ميخواد، مثل دوست داشت. جرأت! تووی جای خوبی وايسادم: ترس های کمی دارم که جرأتم رو بگيرن! يه همراه خوب ميخوام، برای قدمهای محکم!
فعلاً...
يا حق!
مَا يوقَعُ
بعد مدتها، دوباره به «روی کاغذ نويسي» رو کردم. الآن توی سايت کامپيوتر فوق ليسانس نشسته م. اينجا گفتنی زياد داره ولی... ترجيح ميدم بخشی از نوشته هايی رو که چند دقيقه پيش سر کلاس مينوشتم رو توو اينجا ثبت کنم:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اين بار، نسشته م و نشسته «ن».
سر کلاس فيزيک۲ هستم: آخرِ کلاس. تنهام ولی حس «تنهايي» ندارم. خيلی وقته که ننوشته م.
کلاس شلوغه و استاد داره درس ميده، بچه ها هم با شور و هيجان در حال يادداشت کردن! به سختی از اين همه بچه، ۳-۴ تاشون رو ميشناسم. اونم نه به اسم، فقط يادمه که قبلاً ديدمشون. يه پسری اومد اين آخرکلاس، کنارم نشست ولی با يه صندلی فاصله.
خيلی خوشگل و خوش تيپّه. يادمه که زياد ديده مش. هوس کردم باهاش سر صحبت رو باز کنم...
چی خواهم گفت؟
- کدوم رشته ای؟ - فلان رشته.
بعدش چی؟! ... تازه هم، داره حرفای استادو مينويسه! اصلاً حيف ِ بچه ی باحال نيست که خودشو غرق درس کنه؟
... درسو بذا واسه درس خونا- حال رو بذا واسه بچه باحالا- گشنگی رو بذا واسه بچه گشنه ها- خوشی و يأس فلسفی و اين بازيا رو بذا واسه بچه پولدارا و ...
امّا «من» توو کدوم دسته م؟ بچه خرخونی که داره می افته! بچه پولداری که با پولاش خوشی نمی کنه. بچه باحالی که حال نميده...
همه ی اجزا، ظاهراً درستن... پس «گير» کُجامه؟...
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
با پسره صحبت کردم. ۸۱ايه. رشته مکانيک. نظرش هم در مورد استاد خوبه! همين ها رو هم به زور ازش کشيدم بيرون!! زوری که نيست! وقتی می پرسم «چه رشته ای هستی؟»، بايد بگه: «مکانيک. تو چی؟». امّا وقتی با بی حوصلگی فقط بگه «مکانيک» و روشو برگردونه، من ديگه چی ميتونم بگم؟!
خوشگل و خوشتيپه، ولی ضدّ حال! وقتی ديدم داره جزوشو با خودکارای بنفش و صورتی می نويسه، بايد می فهميدم که از ما نيست!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۳۰۱ عمران
استاد درس ميده و بچه ها جزوه مينويسن. نشستی و فکر ميکنی. نتيجه ی فکرات تو رو به اينجا ميرسونه: حتی روت نميشه بنويسی به چی فکر می کردی!
(يه سؤال مهم که خيلی ذهنمو درگير کرده: اينا چرا دارن اينقدر به درس گوش ميدن؟!!؟!)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دارم مرتّباً ميگذرم.
اگه قضيه، صرفاً «گذشتن» باشه، خيلی پيشرفت کردم! يه زمونی همه پولامو ميدادم و «ميگذشتم». بعضی وقتا «حقّم» رو می بخشيدم و «ميگذشتم». حالا دارم از همه چيزم ميگذرم: وقتم، پولم، انرژيم، روحم، دوستم، آبروم، تواناييم، علم و دونسته هام... آره! خيلی پبشرفت کردم!
امّا! امّا اگه قضيه، «از چی گذشتن» و «چطور گذشتن» باشه، ... فکر کنم که يه جاهايی دارم لَنگ ميزنم! ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ميگن «فيزيک۲ی ِ صبا»، و تو ياد يکی می افتی...
روز اول محرمه و پيرهن مشکی پوشيدی. برا اوّلين باره که توو اين کلاس می شينی و همش دنبال پيدا کردن ِ همون «يکي» هستی. امّا امروز، با اين پيرهن سياه، ميخوای بری چيو ماسمالی کنی آخه؟...
************
اينا رو داشتم سر کلاس مينوشتم. وقتی ميخواستم وسط کلاس بزنم بيرون، استاده جلو اونهمه جمعيت بدجوری تابلوم کرد. منم احترامشو نگه داشتم، ولی خُب... ديگه نمی شد ضدحال نخورده باشم! ولی ميشه گفت يه تيريپ «مطرح» هم شديم، که در نوع خودش درخور توجه و بررسيه!!! ...
ساعات عجيبی رو دارم تجربه ميکنم! از اون تجربه هاس که تا توو دهنته، گَسه، ولی وقتی که گذشت، تازه مزه ش توی ذهنت شکل ميگيره. تجربه های جديد رو خيلی دوست دارم. فقط اميدوارم مزه ای که از اين تجربه ميمونه، «تلخي» نباشه! همين!
فعلاً...
يا حق!