جهادی۲

 

۲۹/۱۲/۸۲        ۱۵:۲۱

∆   آخرين روز سال ۸۲ اِ. وداع ها معمولاً سَختن. وداع با يه ليوان نوشابه که ۴-۳ دقيقه ت رو باهاش سرکردی، تا وداع با يه روز خوب در وقت غروب، تا وداع با چيزای ديگه؛ که هر چی بيشتر باهاشون بوده باشی و بيشتر بهشون اُنس گرفته باشی، وداع باهاشون سخت تر ميشه. امروز آخرين روز ساله.    ۸۲، که يک سال تموم باهاش مأنوس بودم. ۸۲، که اول ِ شماره دانشجوئيمه. ۸۲ که چه بهارِ عجيب و غريبی داشت. ۸۲ که عجب تابستون ِ دلچسب و رَوون و پر تجربه ای داشت. ۸۲ که پائيزش، يه فصل جديد بود تو زندگيم و ۸۲ که زمستونش... زمستونش سرد و غمگين بود، آغشته به دردای مالی خوليايی.

آخرين روز سال ۸۲ اِ ولی من دلخور نيستم! يه گوشه ی پرتی توو اين دنيا نشسته م توی يه اطاق که بزرگه و با اينکه چراغاش خاموشن، نور بعد از ظهر روشنش کرده و ۱۰ نفر از دوستام، خسته و شيرين توش خوابيدن. آرامش بعد از ظهرِ يه شهرستان، که با بيچ بيچ ِ جادويی پرنده ها توو درختای پشت ساختمون، رؤيايی تر هم شده. آخرين روز سال ۸۲ اِ و هوا بهاری ِ بهاريه. همه سالِمَن. همه چيز خوبه. ذهنم اونقدر آزاده که ميشه از آزاديش مجسمه ها ساخت! نه مجسمه ای که کتاب و مشعل به دست گرفته؛ مجسمه ای که دستاش خالی و آغوشش بازه،  و چشماشو بسته و توی آسمون ِ آبی، روی ابرای سفيد لم داده.

از خدا راضيم. ميدونم اين خوشی دوومی نداره --اين رسم جهانه-- ولی نيازی نيست به اين موضوع فکر کنم. بذار حالا که خدا بهم يه زنگ تفريح داده، بی فکر اينکه کِی ناظم ميخواد دوباره به صفمون کنه و بفرستتمون لای چرخدنده های زندگي، تا ميتونيم     بی خيال    «تفريح» کنم.

چهار روزه عملگی کرديم و من معنای «کار برای خدا خستگی ندارد» رو به وضوح ميبينم.

از دنيای روزمرّه دور شدم، و دنيا هم از من خيلی دور شده. تنهام گذاشته و راحتم. عُلقه هايی دارم هنوز... مثلاً به سرم ميزنه به چند جا تلفن کنم...  ولی ميذارمشون واسه وقتی که وظيفه م، ايجاب بکنه. الآن بی خودی اين استقلالمو از اون دنيايی که توش بودم، از بين نمی بَرم.

 

∆    امروز رفتم حموم. الآن چقدر تميز شدم! مخصوصاً بين اين بچه های هپلی، تميزيم خيلی نمايان تره!!! ريشامو هم کوتاه کردم. نمی دونی چقدر مهربون تر نگام ميکنن!!!

 

∆     معمولاً به مرحله ی بالاتری که ميرسی، اونچه در مرحله ی پائين تر بوده، برات بی اهميّت يا بچه گونه جلوه ميکنه. بچه تر که بودم فکر ميکردم که اگه يه روزی می رفتم خارج، به آدمايی که موندن و به زندگی ای که گذشت، از ديد بالاتری نگاه ميکردم. امّا حالا ميبينم انگار اشتباه بوده... آخه الآن که اومدم به يه دهات ِ دور افتاده که تقريباً هيچکدوم از آدمايی که ميشناختمشون، حتی اسمشو هم شنيده بودن، تازه دارم ميبينم اونايی که پشت سر گذاشتمشون تو چه دنيای «بچه گانه»ای با قوانينی که خودشون برا خودشون گذاشتن، دست و پنجه نرم ميکردن و چقدر عاصی بودن... حتی اونی که اونقدر فکرمو آزار ميداد، اينجا به خاطره ی يه «عروسک ِ خنده گريه» تبديل شده که تنها فکری که ازش برام باقی مونده، آرزوی اينه که اونم بتونه يه روزی، به يه شکلی اين «رهيدگي» و اين «در گذشتن» رو تجربه کنه.   دوست داشتن های اون دنيا، دعواهاش، دغدغه هاش، شادی هاش و همه چيش، الآن که اينجا نشسته م، برام خاطره ی دورِ ه بازی پيچيده ن که انگار توی تلويزيون ديده بودمشون.

اينهمه فاصله، فقط با پرواز دوساعته ی يه هواپيما؟ ... نه! با فرسنگ ها فرسنگ سفر و فاصله از محمّد سرشاری که بهش عادت کرده بودم. محمّد سرشاری که فکراش و کاراش و کلامش آزار ميدادن ولی الآن يه بچّه ی آرومی شده که سرش به کار خودشه و خوش اخلاق، با يه لبخند با همه گرمه... محمّد سرشاری که با زمين و زمان دعوا داشت و حالا احساس ميکنه همه ی دوستی های زمين اونو در بر گرفته ن...   آره ميدونم با ۲ ساعت پرواز ديگه، هممون بر ميگرديم به همون بازی، به همون دنيا. هممون مجبور ميشيم رنگ گذشته ها رو دوباره به خودمون بزنيم تا توی دنيای رنگارنگ ِ قبليمون، شناخته بشيم. آره ميدونم که اين بهشت هم، ۵-۴ روز ديگه ميشه خاطره ی رؤيايی ِ توو ذهن ِ يه پسر بچه ی خسته ی تهرونی که با زندگی ِ شهری ِ يکنواختش سر و کلّه ميزنه...

 

∆    آخرين روز سال ۸۲ شده و من دلم برای سال ۸۲ تنگ نيست. ولی هنوز ۶-۵ روز تا آخر جهادی مونده و من دلم عجيب برای جهادی تنگه... دلم تنگه برا اين آرامش، اين رفاقتا، برا اين آزادی، برا اين فرصت ِ «يه آدم ديگه بودن» و برا خيلی حس های ديگه ای که نميشه گفت و نوشت، ولی ميشه از روی لرزيدن پلکا و خيسی ِ گونه ها خوندشون...

 

∆    نوروز مياد، و من جز اينکه اينجا باشم، ديگه چطور می تونستم «نو» بشم؟

 

 

۲۹/۱۲/۸۲

۱۵:۵۶

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :


جهادی۱

 

الهی قلبی محجوب

ساعت ۷:۳۵  پنجشنبه ۲۸/۱۱/۸۲

 

شب شده. نماز رو خونديم. توی نماز خونه نشسته م دم در و با نوری که از حياط مياد، دارم مينويسم.

 

يا نورُ يا قُدّوس!

 

دارن دعای کميل ميخونن. چراغا خاموشه...

 

الّلهم اغفرلی الذُنوب الّتی تغيّر النِعَم...

الّلهم اغفرلی الذُنوب الّتی تحبس الدعا...

الّلهم اغفرلی الذُنوب الّتی تنزل البلا...

 

صدای گريه بلنده... خاموشه و هر کی توو خلوت خودش، به سوز خودش شوری گرفته.

پسر اينجا ديگه کجاس؟...

وسط صحرا، يه مشت آجر روی هم چيده شده و ما بينشون نشستيم و زار ميزنيم. آره شايد بشه اينجوری تعبيرش کرد، ولی حتی همينش رو هم دوست دارم.

به عشق همينا پا شدم از تهرون کوبيدم تا اينجا. پسر عجب اشکی ميريزن بچه هايی که از صبح تا شب کنارشونی و صد جور فکر در موردشون توو کلّت مياد. من چقدر کوچيکم... چقدر بدم... چقدر حقير و پستم...

 

ذلمتُ نفسی...   ذلمتُ نفسی...

 

روز چهارم جهاديه... از همين امروز دلم برا جهادی تنگ شده... روم نميشه از اين بچه ها، وگرنه هوس دارم بشينم روی زمين خاکا رو چنگ بزنم و گريه کنم... خدايا... وسط اين خاکا پناه آوردم به تو... از پناه سرپناه های تهرون، پناه آورديم به آسمون صحرات. به نخلا... به اين خاک...

 

فکُن الّلهم لی فی کُلّ احوالٍ رئوفاً!

 

خدايا... مَن لی غَيرُک؟.... خدايا از عشقت گريه کنم يا از ترست؟... يا از پستی و حقارت خودم؟...

خدايا!... دوستت دارم که اينجا آورديم. خدايا... دوستت دارم که در بهشت رو برام باز کردی...

 

يا کريمُ يا رَب!

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۳
تگ ها :