۸- برو بذار لااقل...

 

ديروقت و خلوت بود. مجبور بودم بخشی رو پياد طی کنم. زور زدم ببينم چی ممکن بود بگم. چون بعد از مدتها يکی رو ديده بودم که حس کردم اگه چند ماه پيش ديده بودمش، يه جورايی سر صحبتو باهاش باز می‌کردم. گرچه اصلا ً حال و حوصله‌شو تو خودم پيدا نکردم؛ ولی برعکس ِ بقيه آدمايی که ميديدم، از ديدن اين‌يکی خوشحال شده بودم.

زور زدم ببينم چی ميگفتم... (ديگه واقعا ً برام پرداختن به اين فکرها، زور زدن می‌خواد!)... خيلی زود تموم شد. چون فقط بهش می‌گفتم که ديدنت يه حس خوب بهم داد، همين. و نه می‌خوام بدونم کی هستی، و نه می‌خوام بدونی کی هستم. چون اگه بخوايم همديگه رو بشناسيم، فرصت می‌کنيم تا همه چيزو به گند بکشيم. فرصت می‌کنيم تا اجازه نديم حتی اثری از همون يه حس خوبی که موقع ديدنت سرک کشيد هم باقی بمونه. برو بذار لااقل يه خاطره‌ی خوب باشی! ... آوای دهل شنيدن از دور خوش است!...

بايد تعجب می‌کردم؟؟ از اينکه ديگه حتی «خيال» هم رنگ پلاسيدگی گرفته؟؟

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


۹- واقعيت همين نيست؟؟.. های زنده‌ها! دفاع کنيد!

 

داشتم به دوست داشتن، و اونچه تو قصه ها بهش عشق ميگن فکر می‌کردم. ديدم حتی تو قصه ها هم هرجا خواستن قصه‌شون واقعی‌تر باشه، يه جور زشتی سروته اين عشقو هم اوردن. بقيه چيزايی رو هم که ميخواستن بگن قشنگه، مجبور شدن به لجن بکشن. وارد کردن قشنگی تو قصه‌های واقعی، مستلزم استفاده از چندين کوه لجن و کثافته، تا بتونی باورشون کنی!

دنيای واقعی خيلی زشت تر از اينه که بشه دوسش داشت.

نگاه کنين به همه‌ی اونايی که زنده‌ن. زنده بودنشون از اين دنيا آب نمی‌خوره. همه بخاطر آرزوهاشون، بخاطر «رؤيا»هاشونه که زنده‌ن... واسه همون تيکه‌هايی که با دقت، واقعيت رو ازش پاک کردن تا به شکل ابلهانه‌ای خواستنی بشه. بعدش گذاشتنش يه گوشه که هی نگاش کنن و فکر کنن دارن به سمت اون ميرن! با اينکه خودشونم ميدونن به تنها جايی که ميرن، عمق همين کثافت ِ واقعيته که دوره‌شون کرده. ولی چه کنن... ولی چه کنيد!

چيزی جز اوهام و رؤيا - جز دروغ‌هايی که (چون  دورغن) ميتونن قشنگ باشن - ارزش دل بستن و باقی موندن رو نداره...

    و برای من‌ی که دارم يکی يکی رؤياهامو فراموش ميکنم و می‌بازم، زندگی به هر شکلی که باشه، داره هی تلخ تر و سخت تر و بی معنی تر ميشه...

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


۱- دوران سوم

 

خواب نبودم. بر عکس: زيادی بيدار بودم.

دلم برا فانتزی‌هايی که ميشد از آينده ساخت تنگ شده. کلی فکر، از کلی حرف و اتفاقی که هيچوقت گفته نميشن و رخ نمی‌دن. برام دلنشين بودن. دوستشون داشتم... ولی هميشه اوج حماقتمو به رخم ميکشيدن. اوج حسرت رو به دلم مينشوندن.   قشنگ بودن؛ ولی دروغ بودن... «دروغای قشنگ»ی بودن...

کم کم ميرسی به دورانی که فانتزيهات ديگه فانتزی نيستن. چون تا ميای رنگ اين دنيای واقعی رو بهشون بزنی که ديگه اونقدر دروغ نباشن، تبديل ميشن به کابوس. ترجيح ميدی ديگه هيچ تصويری از آينده‌ت نداشته باشی.

وارد دورانی ميشی که آرزويی نداری. ولی اميد داری. به ياد قصه ها و افسانه هايی که شنيدی، منتظری تا يه روز يه اتفاقی بيوفته که ميخوای، يه روز هم چرخ به کام تو بچرخه...   و فکر ميکنی که بالاخره خدای تو هم اونقدری بزرگ هست که از خدای قصه ها مهربونتر باشه.

ميشه اينجوری چهل ساله شد. ميشه اينجوری شصت ساله شد. ميشه دست به دامن خدای قصه ها، زندگی کرد و دست به همون دامن مُرد.

اما شايد در اين حال نموني. شايد بگذری به مرحله ای که آرزويی نيست؛ اميدی هم نيست.

هستی، بی اينکه بخوای باشی. هستی، چون دليل کافی نداری که بخوای نباشی. هستي، چون هنوز خلافش ثابت نشده.

مهم نيست پاتو وسط موزاييک های کف پياده رو بذاری يا روی خطّشون. مهم نيست اونی که روبروت وايساده تا چه حد از تو بدش مياد. مهم نيست امروز کی ميخواست نزديک تو باشه و تو نفهميدی، يا فهميدی و نذاشتی. مهم نيست که خيلی از اين آدمکها، شايد «آدم» باشن! مهم نيست اگه غذا بهت نرسيد. اگه نوبتت گذشت، اگه فکر کردی که داری غصه می‌خوری، اگه ديدی موهات يکی يکی سفيد ميشن، اگه برگشتی و ديدی از همه بدت مياد، اگه ديدی کم کم ميفهمن که بايد ازت فرار کنن، اگه فهميدی که ديگه شکل آدم نيستی، اگه... اگه ... ...

نمی دونم بعدش به چه مرحله ای ميرسی. هنوز وقتش نرسيده. ولی کاشکی گرمتر از اينجا باشه. کاشکی روشنتر باشه. کاشکی قشنگتر باشه، نزديکتر باشه، بهتر باشه...

ديگه خستگی داره اذيت ميکنه. سردمه، خيلی سرد... دوورم، خيلی دور... غريبم، خيلی غمگين...

خوشبختم! چون دوستايی دارم که خيلی خوبن. همونايی که بی هيچ دليلی حس ميکنم حوصله ی ديدن خوبيشونودر مقابل خودم ندارم. همون دوستايی که از پيچوندنشون هيچ اِبايی ندارم. همونايی که از بدو ورودشون، به نبودنشون بيش از بودنشون عادت دارم. همونايی که «دستگاه فريب روزگار» و «نمودار به گند کشيدن احساس خوشبختي» و «سمبل سست بنياد بودن همه ی حس های خوب»ی هستن که آدمها بهشون نياز دارن؛ همون دوستای خوب!    به تعبيری، «فکر کن همچين دوستايی نداشتی!» من که عادت کردم به اينجور فکر کردن! عادت کردم فکر کنم فلان چيز رو نداريم. فکر کنم فلان جا زندگی نميکنيم. فکر کنم بابام يا مامانم فلان کار رو نمی‌تونن بکنن. فکر کنم خيلی چيزايی که بود و می‌شد، نيست و نمی‌شه. و حتی فکر کنم «اين نيستم!». بی اينکه چيزی برای جايگزين کردن ِ «اينی که نيستم» داشته باشم.

نه، اوضاع هيچکدومتون بهتر نيست. فقط شايد خواب‌تر هستيد، و حتماً دوست داريد که خواب باشيد...

عيب از اينجا بود:

خواب نبودم. بر عکس: زيادی بيدار بودم.

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


۲- من ِ مُثله شده

 

به نظرم رسيده که ديگه هی پاک نکنم. اسی پرسيد «تو چيکار پرشين‌بلاگ داری؟ تو که ديگه نه می‌نويسی و نه می‌خونی!» باعث شد اونی رو که اونشب نوشته بودم پاک نکنم. حالا فکر می‌کنم ممکنه خودمم يه وقت يادم بره هم مينوشتم و هم می‌خوندم. بذار دوباره يکمی پاک نکنم. اينو امروزی مينويسم که سرگيجه، اَمونمو بريده.

 

به نيلی گفتم روم نميشه پابليش کنم، چون همه‌ش شده ناله. گفتم حالا ميخوای مثلاً يکيشو به افتخار تو پابليش کنم، ببينی چيه؟ گفت نمی‌خواد، به افتخار خودت پابليش کن. منم که افتخاری نداشتم...

 

اگه خواب، خواب باشه، بيسکوئيت هم می‌چسبه. خيلی خوابم مياد. کم خوابی دارم. بيسکوئيت بهم نمی‌چسبه.

بهش گفتم دوستام رو به وجودم راه ميدم. جزء من ميشن. بعدش که ميرن، انگار يه تيکّم کنده شده. شبيه آدمای مثله شده شدم.

همه‌ش از توی پيشونيم بوی خون حس می‌کنم. فکر ميکنم چی ممکنه نزديک باشه؟ وهرچی باشه رو با چند برگه (پول)، چند روزی عقب ميندازم.

 

ببين بايد قطعت کنم. کاريه که بايد بشه. ميدونم تو يه روزی اينکارو ميکنی. تفاوتش اينه که من نميتونم باهات بد باشم. نه بخاطر اينکه دوستت دارم، بخاطر اينکه نمی‌تونم مثل شما ها باشم. تو ميتونی خيلی بد باشی. و خواهی بود. بهتره تو ديگه به تصاويرِ «فرشته هايی که کم کم دندونای تيز و دُم فلش‌دارشون معلوم شد» اضافه نشی. ميدونم از اولش هم ديدن تو نحس بود. ميدونم لينکتم نحس بوده. تلاش برای هضم مستقل تو هم بی‌خوده. و خوب ِ خوب  هم فهميدم که هيچ ربطی نداری. من با دست پر به ديدنت اومده بودم، ولی حتی... ... حتی تو رو هم بالا آوردم. کارايی ِ کافی رو نداری.  ديگه گول زنندگيت که لازمش داشتم رو هم نداری. اصلاً تا فردا صبح ميتونم پشت سر هم بارِت کنم. ولی حقت نيست. از اولش همين بودی. سعی کردم خودمو طوری کش بيارم که بتونم مفهومتو پوشش بدم، کم اوردم. ازت بدم اومده. ولی هنوزم اگه بهم لبخند بزنی، برات می‌خندم.

 

وای ياد اين آخريه که ميوفتم بيشتر خجل ميشم. حتی نشد که چند روزی به هيئت آدم ببينمش و حتی نشد ازش ضدحال بخورم! فقط بدم اومد، بدم اومد و بدم اومد! و بعدش وسط بد اومدن، خودمو مجبور کردم باهاش حرف بزنم، که بيشتر ازش بدم بياد. و بيشتر بدم اومد! بذار هنوزم فکر کنه همونيه که فکر ميکنه!

خوبيش اينه که قبل از وصل شدن دارم قطع ميشم. حسرت نمی‌خورم. فقط دارم بيشتر لزوم نبود خيلی هاتون رو باور می‌کنم. دوست دارم پول خرج بعضياتون کنم که بتونم بگم پولامو ريختم دور. اون «منبع تلخ‌کن ِ خاطره» که گوشش نداد، می‌خواستم تو گوش کنی؟!؟!! فقط خواستم با پولام دورتون ريخته باشم.

اه! بسه! وقتی بپرسه خوبی و من مجبور باشم بگم که آره، اونوقت اثرش اينجا خالی ميشه!

 

نمی‌خوام ببينه، که از ديدن ناله کردنم ذوق کنه. ولی يادم ميوفته که از ذوق کردنش ذوق می‌کنم. چون هر وقت ذوق کنه، ميبينم خيلی خيلی خر تر و ابله تر مونده!

 

(برا خاله زنک ها: هرکردوم از پاراگرافای بالايی، به فرد مستقلی اشاره داره)

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


۳- خوابالوده

 

 اينو امروزی مينويسم، که خواب خواسته خمم کنه.

تنها توی خيابون خلوت نشسته بودم روی سکوی سيمانی سرد و سوز بدجوری ميومد. آفتاب داشت سرميزد. به خودم اومدم ديدم چند دقيقه‌س دارم زور ميزنم خميازه بکشم. نشد. خواب آلودگيهام هم خوابالوده‌ن.

قبلنا با خودم که ميشستم، کلی حرف برا گفتن داشتم، کلی فکر، و کلی چيزايی که خلق ميشد. همون وقتی که فهميدم دارم زور ميزنم که خميازه بکشم، فهميدم به تنها چيزی که فکر ميکردم اين بود که هيچی ندارم بهش فکر کنم. حال فکر کردن ندارم. حرف تازه ندارم. چشمام، پوسيدن ديگه، چيز تازه ای هم نمی‌بينم... مغزم بوی موندگی گرفته، دهنم بوی مغزم رو...

خوابم مياد. و خستگی خيلی وقته که توی جونم رسوخ کرده.

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


۴- داغونيا...

 
اونقدر خسته بودم که همه‌ی تنم درد گرفته بود. افتاده بودم روی مبل و حال نداشتم تلويزيون رو خاموش کنم. داشت يه جوجه رو نشون ميداد که زور ميزد تا از تخم بياد بيرون. خودشو که بيرون کشيد، خيس و ضعيف و رنجور بود. امّا شروع کرد به زور زدن که سرِ پا بشه، با چشمای بسته. بُهتم برده بود که چرا اينکارو ميکنه. اصلا ً نفهميدمش. بعدش به صرافت افتادم و با بی‌حالی گفتم «آهان، هنوز نمی‌دونه... اشتياق داره که زندگی رو ببينه».

ادريس نااميدانه نگام کرد و با يه مکث گفت «خيلی داغونيا محمد! آدم شو!»

... «اشتياق» داشت، و ميتونست تو اون وضع رقت بار، زور بزنه که پاشه. دنياش تازه شروع شده بود. و همه ی ما، توی دنيای اون، تازه آغاز شده بوديم.

با ديدن اون تولد، فهميدم نيرو يعنی چی. فهميدم زندگی يعنی چی. فهميدم اشتياق يعنی چی...

... آره اشتياقوميفهمم. هر چند برام فقط يه خاطره‌ ازش باقی مونده باشه...

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


۵- سگ‌ناله...گربه‌نال

 

سِری های پيش که بعد از مدتی ننوشتن، باز شروع ميکردم، ميگفتم «حرفی برا گفتن نداشتم و حالا که حرف دارم، می‌نويسم».

اين بار، نمی نوشتم و مينوشتم! می‌نوشتم و پاک می‌کردم. پاک نمی‌کنم و مخفی می‌کنم! اينطور نبوده که «حرفی نداشتم». و اينطور هم نيست که حالا حرف تازه‌ای داشته باشم. نمی‌نوشتم چون چيزی جز سگ ناله نداشتم. پاک ميکردم چون همه گربه‌نال بود. اينها هم که پاک نمی‌کنم، از وقاحتمه. بی‌خيال شدم، چون خودی نمونده که براش خجالتی بکشم. بی‌خيال شدم چون خيالی برا پرداختن نمونده!

بی خيال ِ «محمد نگرانت شدم.» ها، «بدم اومد.» ها، «حال به‌هم زن بود.» ها، «تأسف آوره.» ها، «محمد توهم؟!؟ محمد تو چرا؟!؟» ها ... و  بی خيال خيلی تحقيرها و فکرها و آدم ها شدم. هنوز پابليشش نکردم، چون ch*s ناله [کپی‌رايتِ اصطلاح مال اِسيه]، ارزش پابليشو نداره، چون اين سگ‌ناله ها و گربه‌نال ها،«الآن» ِ منه، و من ِ الآن، اصلا ً من‌ی نيست، که بخواد «ارزشي» داشته باشه...

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


۶- انزجار

 

اينو برا يکی کامنت گذاشته بودم:

دوستتون دارم، و اين بدجوری حالمو بد ميکنه. تهوع ميگيرم، وقتی ميخوام ازتون متنفر باشم ولی دليلی پيدا نميکنم. تهوع ميگيرم وقتی ميخوام دوست داشته باشم، امّا نهادم از همتون منزجره. تهوع دارم وقتی نهادم با نهادم در تعارضه. تهوع ميگيرم وقتی ميبينم دوستتون دارم. نه، فرار نميکنم. نه از تو، نه از بقيه. چون دوستتون دارم. ولی با ديدنتون سرگيجه ميگيرم. ريشخند ميشم. ابله تر ميشم. تهوع ميگيرم...

متأسفم که اينو ميگم، ولی اون موقع حالم خيلی بهتر بوده...

از خيلی‌هاتون متنفرم، بدون اينکه دليلی لازم باشه. تهوع دارم. نه بخاطر تعارض. فقط بخاطر اينکه لايق تهوع‌ايد.   تعارضی نمونده:

از همه‌تون بدم مياد، مگر اينکه خلافش ثابت بشه.

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :


۷- کثافت

 

اين «قدرت»ه که اخلاق مياره. خوب به اين جمله فکر کنيد... ...

وقتی يه آدم شديداً احساس خطر کنه، فقط به خودش فکر خواهد کرد. مخصوصاً وقتی از درون، عميقاً احساس ضعف کنه. مخصوصاً اگه ضعيف خلق شده باشه. اونوقت از هيچ رذالت و دنائتی فروگذار نمی‌کنه. مهم نيست در مورد کی: خواهر و برادرش، همسرش، يا يه آدم غريبه. و مهم نيست چه کاری ميکنه. در هر حال خودش رو کاملا ً محق ميدونه.  تا حد يه سگ پست ميشه، بی اينکه ذره‌ای احساس خجالت کنه؛ چون اخلاقی نداره که خجلش کنه؛ چون اخلاق، برای ضعفا، معنايی نداره.

 

من از زنها ميترسم.  ازشون زخم خوردم.  و زخم خوردن خيلی‌های ديگه رو ديدم. زخم هايی که بی قاعده زده ميشن. زخم هايی که نميتونی درکشون کنی و توجيهشونو بفهمی: چون بر منطق و اصولی زده ميشن که اصلا ً منطق و اصول نيست! زخم هايی که بی قاعده،   بی اخلاق زده ميشن. و از بس کثيفن، هميشه چرکی باقی ميمونن.

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها :