۸- ۳/۱/۸۴

 

دیروز با خودم گفتم که این دو روز آخر رو ساکت طی می­کنم. اما صبح امروز رو هم مثل روزای قبل شروع کردم. بگذریم چه ها گذشت.. ولی روز خوبی نبود و ترجیح دادم همون تصمیمم رو عملی کنم.

 

از سر کار که برگشتیم، من و علی رفتیم تا طبق قرار قبلیمون، یکی از خاطره­های جهادی ِ سال سوم دبیرستان رو زنده کنیم: وقتی که روز عید، هر دومون با شعف زایدالوصفی از حموم خارج شده بودیم و فهمیده بودیم دلیل خوشحالی هردومون پوشیدن شورت و زیرپوش ِ نو ِ عیدمونه!!!  هادی و ادریس هم همراهمون شدن و مایو به تن، 4نفری ریختیم توی حموم ِ بسیج! وقتی بیرون میومدیم، آقاهه عجب نگاهی بهمون میکرد! ... ولی من و علی که در بند این­چیزا نبودیم... داشتیم از پوشیدن ِ شورت نو، روی ابرا سیر میکردیم!!!

 

از کوروش نوشته بودم. امشب، به جمع دوستانم اضافه شد. خیلی با هم گپ زدیم. حالا چه اون دوست داشته باشه بمونه، و چه حوصله­ی اضافه کردن ِ من رو به دایره­ی آدم­هاش نداشته باشه، من که برای خودم یه دوست دست و پا کردم و از این بابت حسابی مسرورم!

 

راستی، امشب وقتی با کوروش قدم ميزديم، برای اولین بار یکی از دلایل موندنم رو بلند بلند گفتم! توی دهنم مزه کرد... کوروش جان! اولین هدیه­مو ازت گرفتم!

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


۹- ۴/۱/۸۴

 

امروز آخرین روز کاری بود. کار تو اون ساعتای آخر مزّه و حسرتشو به رخت میکشه! درسته که بازم میشه با این بچه ها بود و گفت و خندید (بودنی که از بودن با هر کس ِ دیگه­ای بیشتر می­چسبه) ولی همین با بچه ها خوش بودن هم هیچوقت به اندازه­ی اون وقتی که داری دست به دستشون کار می­کنی و عرق می­ریزی شیرین نیست. هیچوقت ِ دیگه­ای نمی­تونی اونجور از عمق قلبت بخندی! هیچوقت ِ دیگه­ای نمیشه اینطور روح خودت رو قلقلک بدی! انگار حتما ً باید اون سنگای سنگین به دستت باشه تا بتونی جسمت رو غرق کنی و روحت رو آزاد و فارق رها کنی تا با این بهار تازه بشه، جونه بزنه و شکوفه بده.

 

 

 

در راه ِ برگشتن، بزرگترین بندمون رو به نام سید محمدتقی امامی اسم گذاشتیم. روحش شاد.

برعکس ِ خیلی ها، دستکش های مندرسم رو همراهم خواهم آورد. اگه تا اون روز که مُردم، حفظ شده بودن، به جای کفنی که یکی دیگه روش هفتاد جوردعا و وِرد نوشته باشه، فقط همینها رو توی قبرم بذارین...

 

 

بعد از کار با چند تا از بچه ها رفتیم که بلند ترین قله­ی منطقه رو بزنیم. راهم از بقیه جدا شد. توی شیارهای کوه که خلوت ِ خودم بود و سادگی ِ زندگی، صدای تشویق سنگریزه های زیر پام بلند بود. سلام لاله های وحشی و شوخی ریواس­ها. و آغوش سایه­ی اون تک درختی که جز من، هیچکس ِ دیگه ندیدش.  روی قله، روی چمنای نرم میون ِ چند تا تخته سنگ دراز کشیدم. یه ابر، همینطور که نگاش میکردم، چرخ زد و پائین اومد تا سرم سایه کنه. چند ثانیه، لذت بخش ترین چُرت عالم نصیبم شد. دیگه هیچ خوابیدنی به دهنم مزه نمی­کنه!

 

 

 

جلسه­ی پایانی ِ مسافرت برگزار شد. نوبت به من که رسید گفتم «از همتون ممنونم که اینقدر مرام داشتید تا وقتتون رو، به جای اینکه صرف ِ خوشی ِ خودتون کنید، با هم به اشتراک گذاشتید تا هممون خوشی­هامون رو چند برابر کنیم. گرچه معمولا ً آدم ها رو سخت به خاطر میسپارم، ولی همتون به دایرة­المعارف آدمهام، و به دایرة­المعارف ِ زندگیـم اضافه شدین.»

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


۱۰- ۵/۱/۸۴

 

خداحافظ تنگ ارم! اگه روزی گذارم به تو افتاد، پیش خاک ِ تو احساس غربت نمیکنم!

 

امروز تنگ ارم رو به مقصد شيراز ترک کرديم. توی راه مافیا بازی کردیم و از راه که رسیدیم، غر زدیم! بعدشم من و ادریس اومدیم خونه­ی خاطره ها و عبرت ها. نمی­خوام از اینجا بودن بنویسم. چرا که اینجا زندگی، خودش رو لخت و عریون با چهره­ی زمخت و زبرش کنار چهره­ی لطیف و خندونش میذاره و یهو میریزه تو نگاهت. اونوقت اونقدر نفس کم میاری که ترجیح میدی حرفی نزنی و فقط آروم نگاه کنی که همه چیز چطور در عین ناباوری از روی لبه های تیز این ساعتها عبور می‌کنه، بدون اینکه بلغزه. و دوست داری آروم اون وسط بشینی تا تاب تاب ِ موزون ِ تمام ِ بی نظمی ها اطرافت چرخ بخوره و تو خوابت بگیره و مطمئن از اینکه همه­چیز درست سر جای خودش بوده، یواش چشماتو روی هم بذاری.

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


۱۱- ۶/۱/۸۴

 

شیراز. امروز، عمیق ترین تفریح، به کاملترین معنا.

با علی و ادریس میگشتیم. عصر بود و خنک. نشسته بودیم با لذت بستنی می­خوردیم. این روز انگار به ما هدیه شده بود. سرم رو بالا آوردم و بی مقدمه به علی گفتم «- هیچ دقت کردی؟  - به چی؟  - به اینکه الآن مطلقا ً هیچ دغدغه­ای نداریم و فقط داریم حال میکنیم!!!»

 و این حرف که انگار کس ِ دیگه­ای از دهن ِ من گفت، طوری تو عمق جونمون رسوخ کرد که دستای خدا رو گرم گرم روی سرمون حس کردیم و لذت و شادی ِ عجیب و بکری از بند بند ِ وجودمون فوران کرد!

 

برای ما، تاریخ به همین سادگی شکل میگیره...

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


۱۲- ۷/۱/۸۴

 

تهران. اتمام. و شروع.

با ولع پرداخته­م به دنیای کهنه که ببینم در بی محلی و دوری ِ من چه ها گذشته.

و هر چی بیشتر میبینم، بیشتر با خمودی ِ کهنه­ای که اینجا جا مونده غریبه میشم! حتی به کاغذ پاره های روزهای آخر تهران ِ 83 که برخوردم، تنها چیز ِ آشنا، دستخط ِ در هم و برهمم بود! چقدر خوشحالم که اینهمه دور شدم و اینهمه به زندگی برگشتم.

 

تمام این روزها، به قدم زدن ِ اونشب با کوروش  می­ارزید. به اون گپ ِ دوستانه با خدا، به اون چُرت سر ِ قله، به اون ساعتهای گردش ِ بی دغدغه، به لحظه لحظه­ی بودن با دوستایی که همه دارن سعی میکنن خوشایندترینی باشن که میتونن، و به تک­تک ِاون  خنده هایی که کمربه کمر ِ هم ولو می­شدیم  و از شدت ِ قهقهه مشت میکوبیدیم به زمین، می­ارزید!

 

 

 

 

هرکی از این سفر برای خودش سوغاتی اورده.

من برای خودم «زندگی» رو سوغات اوردم.

خدایا! این گرونترین چیزیه که دارم! نذار دوباره ازم بدزدنش!

 

 

 

من، دوباره آغاز شدم!

 

 

 

                               یا علی!

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


۱- ۲۶/۱۲/۸۳

 

اینجوریه دیگه...

 

اینجا، تنگ ارم. بوشهر. خنکه. هوا عالیه. یه عالمه دوست اطرافم هستن. بهار شده. همه جا سبزه. و از بودنی های قابل توجه، اونقدر هست که اگه بخوام، هیچ جای خالی شما رو احساس نکنم. شما­هایی که یک سال ازتون گذشته و کهنه نشدید! شما­هایی که دیگه برای فراموش کردنتون نیازی به خلسه ندارم. هستین و نیستین. بدین و خوبین. نیشین و نوشین. و هنوزم که هنوزه دوستتون دارم. هوس کردم دلم بگیره که زبونم باز بشه. هوس کردم دلم براتون تنگ بشه. هوس کردم دوباره برام مهم بشدین.  ولی جایی رو که به قیمت ِ خون انداختن ِ و قلوه کن کردن من خالی کردین – این حفره­ی بی­اعتمادی و بدبینی رو- به احترامتون همیشه خالی نگه میدارم.

 

 

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


۲- ۲۷/۱۲/۸۳

 

ما از دسته­ی خوبتر ها بودیم، و کارمون همیشه گیر داشت.

معمولی ها و بدها دستشون به خوبها و خوبتر ها رسید. و گیری که بر کار خوبترها بود، اونا رو به دست بدها و معمولی ها سپرد. با این غم تحقیر کننده که سعی کنند باورشون بشه که «باید همین می­بوده»....    ولی نه! باور نمی­کنم!

 

 

 

فکر میکردم دستم همیشه مال تو باشه. و همونطور که وقتی توی داستانها حقی به حقدار برسه خوشحال میشیم، هر وقت دستم رو میگرفتی خودمون رو قهرمان قصه ها میدیدم.

حالا میدونم که وقتی پیشم نشستی خودم رو دور میکنم و تو خودت رو پس میکشی و اونقدر احمقانه خواهیم بود که باورمون بشه با هم غریبه شدیم.

 

 

 

 

توی فکر:

- هاه... [سکوت] ... میدونی؟… [سکوت] ...خیلی دلم برات تنگ شده بود.

- منم دلم برات تنگ شده بود دیوونه!

- کی وقت داری؟ میخوام دوباره ببینمت.

- تو کی وقت داری؟ کلی چیزا دارم که میخوام برات تعریف کنم…

 

می­بینید؟ خوبه، قشنگه! پس ارزششو داره که دستا و پاهات رو تکون بدی و گوشی رو برداری و یه شماره­ی خاک خورده رو بگیری. و حالا

واقعیت:

- هاه... [سکوت] ... میدونی؟… [سکوت] ...خیلی دلم برات تنگ شده بود.

- هم.

- [سکوت] … آره، خب… هیچی، همین.

 

 

 

 

بد زمونه­ای شده… دیگه انگار خوب­ها رو برای ما نمی­سازن…

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


۳- ۲۸/۱۲/۸۳

 

ای تو روح همتون! داره خیلی بهم خوش میگذره. واقعا ً عالیه. ای تو روح همتون که میشه بذارید همه چیز اینجوری خوب باشه و نمیذارید. که واقعا ً اونقدر به بدی آمیخته اید که هوس میکنم هر چند وقت یه بار ازتون فرار کنم. که هوس میکنم هر چند وقت یه بار به فحشتون بکشم. شمایی که دوستتون دارم. شمایی که از دوست داشتنتون خوشحالم، یا شمایی که با دوست داشتنتون احساس حماقت میکنم. شمایی که وقتی بعضی لحظه­های بودن ِ باهاتون رو به یاد میارم، از احساس فشاری که بهم هجوم میاره و از احساس شرمی که یه­باره میتـّرکه، بی اختیار آه میکشم یا دست بغل دستیم رو فشار میدم و منتظر میمونم تا یادم بره و دوباره برگردم. شمایی که میتونستید خوب باشید، یا لااقل میتونستید نباشید...

 

 

 

دستنوشته های مسیح رو دیشب خوندم. حدس زدم توی دستنوشته های بعدیش داخل بشم. امّا الآن واقعا ً دوستدارم برم دتنوشته هاشو بگیرم و ببینم هیچی از من اونتو نیست. هوس کردم منو به زبون نیارن. هوس کردم دوست داشته بشم دوباره. سر نماز به خودم اومدم دیدم دارم به خدا میگم خدایا، دوباره اون جوهر رو بدش بهم... بدون اینکه بدونم برای چی میخوامش؟! بدون اینکه یادم بیاد این خودم بودم که نخواستمش و پسش دادم...  وقتی هیچی نمی­دونی، بهتر هیچی نگی. بهتره بذاری مغزت حرف نزنه. بهتره بسپاری دست خودش. بهتره ازش اونچیزایی رو نخوای که ممکنه به فکرت برسه... بهتره بذاری با هدیه هاش غافلگیرت کنه... بهتره بخوابی تا خستگیت در بره.

 

 

 

خیلی داره حال میده. خیلی خوش میگذره. رفته بودم وایساده بودم زیر یه آبشار ِ ده دواده متری. مثل اونباری که توی تابستون اینکارو کرده بودم و روحم شسته شده بود. اینبار با خودم شامپو برده بودم و فقط سرم رو شستم. امّا اون زیر که بودم، داشت صدام میکرد... روی لبه­ی عبور وایساده بودم. ترجیح دادم بزنم زیر آواز و خودمو به عربده کشیدن و رقصیدن مشغول کنم: شاید خوشحالی همونی باشه که توی تلویزیون ها نشونمون میدن!

 

 

 

پارسال هیجان دورنم رو تقدیم تفرشی کردم. تنها دوره 6ی ای که ازش متنفر بودم و پارسال خودم رو به مرز عاشقیش نزدیک دیدم. چشمامو باز کردم تا خوب ببینمش. چون همین کافی بود که سر جای یه آدم روزمره­ی معمولی بشونمش. امسال کوروش رو پیدا کردم. میخوام چشمامو ببندم و بذارم تا از یه آدم که دلم گفته دوستش داشته باشم، یه «دوست داشته شده» بسازم. دلم برای علی بدیعی ای که برای خودم دارم (نه اونی که میشنوم، نه اونی که تفسیر و تعبیرش میکنن، اون علی ای که درون منه، اونی که خودم میبینم) خیلی تنگ شد. و یاد اون دو تا هم دوره­ی دیگه افتادم که دلم گفت دوستشون داشته باشم، ولی خیلی دیر گوش­کردم و دیگه از دستشون داده بودم...

 

 

 

اسی.      اسی.      اسی.      اسی.

اسی.      اسی.      اسی.

اسی.      اسی.

اسی.

 

 

 

جدیدا ً توی خودم وایتکس پیدا کردم. همه چیزو بیرنگ میکنه. جدیدا ً توی خودم ساولون پیدا کردم. همه ی خوده باکتریای مفیدی که میتونن تنها بخش جالب این روزا باشن رو میکشه. و از مدّتها پیش این تیزاب لعنتی اینجا بود که هر چی رو خواستنی بود توی خودش حل میکرد. حالا وسط معجونی به این کارایی، دارم دنبالم «امیدم» میگردم (!). من مریضم و هیچکس اینو ندید. حتی وقتی با اونهمه ریش و پشم، اونقدر توی چشم میزدم!!!

 

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


۴- ۲۹/۱۲/۸۳

  

از خواب پریدم که بنویسم.

 

با خودم فکر کرده بودم پارسال چقدر عاشق این مسافرت بودم که از اول ِ سفر، از تموم شدنش ترسیده بودم و دلم براش تنگ شده بود، ولی امسال هرچی دنبال اون دلتنگی ِ عاشقانه گشته بودم پیداش نکرده بودم.

امروز بعد از کار با اینکه بدنم خیلی کوفته بود، با کوروش رفتم کوه. بعد پیاده برگشتیم اردوگاه. خسته و کوفته رسیده بودیم. نماز جماعت بود. اومدم وارد سالن بشم که یه لحظه چشمم به یه نوشته افتاد: «تاریخ: 29/اسفند/83 ... ... تعداد روز باقیمانده تا پايان اردو: 8 روز»  یهویی اونقدر دلم برا مسافرت تنگ شد که آه کشیدم، اونقدر دلم تنگ شد، که الآن اینطور با ترس از خواب پریدم ببینم مسافرت تموم نشده باشه، پاشدم بنویسم لازم نیست همه چیزو یه­جا و هر وقت دلت خواست حس کنی تا مطمئن بشی هست. من عاشق ایتجا بودنم. عاشق این خسته شدنم. عاشق این جستجوی گنگ و راه رفتن ِ مداوم میون دیوار های پیچ در پیچ ِ بازی­ای هستم که بدونم خودش بالا سرم وایساده و بالاخره قبل از تایم اوِر شدنم منو به اونجایی که میخوام و میخواد میرسونه. ما با هم قرار داریم...

 

 

 

 

این کوه­ها باید اصالتا ً به هوای خالی بودن خلق شده باشن. چون حتی الآن هم که اینهمه سبزه و گل و بوته روشون سبز شده صداها رو مثل من و تو، بارها و بارها انعکاس میدن. کوهای شمال وقتی سبز میشدن، همه­ی صـِدام رو میون شاخه­ها و جوبا و مِه­شون میخوردن. کوها هم­نشینائین که هرچی قشنگ­تر و خوبتر باشن، برا فرایادهات شنونده­های صبورترین.

 

 

 

 

منو ببخش. مجبور بودم قربانیت کنم تا از هرچی که خودت میتونسنتی سر خودت بیاری مجردت کنم. جای خالی ِ  بتی رو که بتونه مخاطبم باشه، فقط میتونستم با چیزی که جای دستای خدا روش باشه پر کنم. تو قحطی ِ شما زیبا ها، مجبورم مومیایی­تون کنم تا خیالم از موندنتون راحت بشه. منو ببخش. ولی بدون که قربانی های من، زیباترین هایی هستن که میشه همیشه عاشقشون موند. و وقتی تو نباشی، میتونم با قاطعیت بگم که همیشه دوستت خواهم داشت.

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


۵- ۳۰/۱۲/۸۳

 

 

من از تو یاد گرفته­م که بی دریغ بخندم ، که بی حساب ببوسم، که دل به خواب ببندم.

 

 

«هر کی برد، باید شیرینی بده». اینطوری هر اتفاقی که بیوفته، میتونی خوشحال باشی. امروز دو تا از این قرارها با ادریس گذاشتم. اوّلیشو باختم. و حسابی خوشحالم!

 

 

سال تحویل شد. انگار یه سینی بهمون تحویل دادن که طی یک سال، روزها رو بهش اضافه می­کنی. بخاطر همین تحویل سال برای من، نه تحویل داده شدن ِ سال جدید به من، بلکه تحویل دادن ِ سینی ِ سنگین ِ سال کهنه­ست به گنجه­ی گذشته­هام.

 

 

از تردیدهای گزنده نفرت دارم. تلخ­ترین خاطره­ی دوران دبستانم مال وقتیه که اون پسره­ی لئیم ِ ضعیف تهدیدم کرده بود که میره هرچی شنیده رو میگه. و من نمی­دونستم آیا این کارو میکنه یا نه. هر روز در این ترس ِ زجر آور به مدرسه میرفتم و میومدم و وجود ِ حقیر ِ اونی که هیچوقت آدم هم حسابش نمی­کردیم برام سمبل ِ وحشتی شده بود که برای هضمش هنوز خیلی کوچیک بودم. برام خیلی سنگین بود. نتونستم ادامه بدم. خودم رو از شرش خلاص کردم و تازه فهمیدم هیچ اتفاق ِ «افتادنی»ای  نمیتونه به اندازه­ی اون «توهّم» ِ خورنده، زشت و پلید باشه.

نمی­دونستم چی ممکنه بشنوم. و این تردید داشت بدجوری ترش و گزنده میشد. گوشی رو برداشتم تا از هیولای پشت گوشی، دوباره یک «آدم» بسازم؛ که اگر هم بد و بدجنس می­بود، نمیتونست «هیولا»یی باشه که قدرت خراشوندن ِ نـَفس­هامو داشته باشه.     ... ادریس! یه شیرینی بهت باختم!

 

 

رفته بودم یه سری به مُرده­های غریبه بزنم که تو این شب سال نو، بدجوری غریب افتاده بودن. رفته بودم قلّه­ی زندگی رو تماشا کنم و بفهمم که هم میشه بالا رفت و به این قلّه رسید، و هم میشه سقوط کرد و روی این قله افتاد! فهمیدم اگه میخوام سقوط نکنم، نباید از این زندگی ِ سراشیبی، بالاتر برم. بالای قلّه­ی جهانمون وایساده بودم. با یه متر اختلاف! و ترجیح دادم همیشه یه قدم پائین تر از این قلّه وایسم تا وقتی که موقعش شد، با افتخار اون یه قدم رو بالا بذارم و یه متر پائینتر از اونجایی که امروز وایساده بودم پرچم ِ فتحم رو بکوبم که «بالاخره خودم رسیدم! پرتابم نکردن!»

 

 

فقط سلام کردم. منتظر موندم ببینم کدوم سلام رو میشنوم. چون تمام ِ جوابم توی همون یه کلمه بود.

همین انتظار و مکث بود که گذاشت با خنده بگه «چه حسی داری از اینکه که تو اوّل زنگ زدی ولی اوّل من سال نو رو بهت تبریک گفتم؟ !».

چه حسی؟!؟  .... ممم ... ... اممم ...  یه حسّ ِ خیلی خیلی خوب !

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


۶- ۱/۱/۸۴

 

امروز اول فروردین سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار هجری خورشیدی.

 

من و خدا حوصله­مون شده بود با هم گپ بزنیم. فکر کنم خیلی خوشحالش کردم، چون بعد از مدتها، حسابی تأییدش می­کردم، تمجیدش میکردم و پیش خیلی چیزا ازش دفاع کردم. خلاصه یه گپ حسابی با هم زدیم. با محبت نگاش می کردم و حتما ً اون هم با عشق بهم نگاه میکرد...

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :


۷- ۲/۱/۸۴

 

محمد منصوری، محمدرضا میرزایی، من، مجید تقوی و کوروش کریمزادگان.

همراه شدیم. یه بازدید از بچه­های دوره 9 داشتیم. ناامید کننده بودن. مسئله­ی مسافرت ها خیلی پیچیده شده. دیشب یه جلسه رو ترتیب دادم تا طرح مسئله کرده باشیم. سیستم عیب داره و ابن، کل ماجرا رو طی چند سال به زوال میکشونه. باید تا 20 سال آینده رو خوب ببینیم و بشینیم یه طرح راهبردی بدیم. تازه در همین بین، مجبوریم بار ِ فعلی رو با همین سازوکار ِ فرسوده که فقط در زمان خودش جواب داشته پیش ببریم! نمی­دونم حوصله­ش رو خواهم داشت یا نه...

 

 

 

بعد از بازدید ِ دوره 9ی ها، رفتیم اهرم. رفتیم محل کار پارسال تا از حاصل کارمون گزارش بگیریم. وقتی جلوتر از بقیه به سمت دره هایی قدم برمیداشتم که جاپای قدمهامون توش همیشگی شده بود، گامهام از غرور و اشتیاق توی زمان فرو میرفت. رسیدیم. زیر هجوم اونهمه نوستالژی از بهترین روزای سالهای اخیرم، با چه افتخاری به شرح اونچه کرده بودیم پرداختم. و نگاه­های متحیر و تحسین ها رو با چه سرفرازی­ای خریدار شدم!

بالای سر بند ها که رفتیم، نخلستونا و باغایی که از سیلاب حفظ شده بودن و تونسته بودن حالا آروم تو بستر دشت به زندگیشون برسن و محصول بدن دیده مشدن. پشت ِ بندها، آبرفتی که قبلا ً با هر بارون شسته میشده و سنگهای فرسوده­ی زیرش رو باقی میذاشته، جمع شده بود و روی این خاک حاصلخیزی که جمع شده بود – درست همون جایی که یک سال پیش قدمهای ما روی سنگای سخت و بی­حاصلش فرود می­اومد- قشنگترین گلها و بوته ها سبز شده بودن!

نگاه گلهایی کردم که «ما» رویانده بودیم! حالا دیگه یه تیکه از این کره­ی خاکی وجود داره که میدونیم «ما» آبادش کردیم! میدونیم «ما» پدر اون خاکی هستیم که زنده­ش کردیم. به چشم دیدم که ما هم بر همون زمینی که همه­چیزمون رو بهش مدیونیم، حق داریم!

 

 

عاشق دونه دونه برگایی شدم که پشت بندهامون سبز شده بود، حتی اگه فقط علف­های هرز می­بود...

یه جورایی حس کردم میفهمم خدا ما رو چطور دوست داره...

 

 

  
نویسنده : محمد سرشار ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٤
تگ ها :